تبليغاتX
هفت‌ونيم - تلویزیون نوروزی
گریزی به هنر و ادبیات (مجید اسلامی)

 

تماشای تلویزیون برای من اجتناب‌ناپذیر است. (دلیلش در مطلب «تلویزیون کودکی» شمارة ۹ هفت آمده). زندگی من نظمش را با فوتبال‌های تلویزیون پیدا می‌کند. وسط هفته با لیگ قهرمانان اروپا، اوایل هفته با لیگ اسپانیا و انگلیس، دوشنبه‌ها با نود، و به تناوب با مسابقات لیگ ایران. همچنین سعی می‌کنم حتما سه‌شنبه‌ شب‌ها سریال جذاب پرستاران، یک‌شنبه‌ شب‌ها سریال ماموران مخفی پلیس، و چهارشنبه‌ها بیداری را ببینم. بخش‌هایی از برنامة‌ دو قدم مانده به صبح را هم می‌بینم (بیش‌تر بخش تئاترش را).

با این مقدمه نوروز یکی از سه مناسبتی‌ست که این نظم جذاب را به‌شدت به هم می‌زند. (دو مناسبت دیگر ماه‌های مذهبی‌ست). اولین عذاب، قرارگرفتنِ برنامة اعصاب‌خردکنِ مردان آهنین به شکل زگیل، در زمان پخش فوتبال‌هاست. بسیاری از مسابقات نادیده گرفته می‌شوند و برخی را به ساعاتِ‌ نيمه‌شب هل می‌دهند. (عادل فردوسی‌پور هم می‌رود مسافرت و ما می‌مانیم و گزارش‌های علیرضا علیفر که گویی کار و زندگی ندارد و همیشه آن‌جاست!) مردان آهنین لاستیک‌ها را پرت می‌کنند و گوی‌ها را بلند می‌کنند و پول‌ها را به جیب می‌زنند و مرا از احساس ملال لبریز می‌کنند. در میان برنامه‌های نوظهورِ مناسبتی، «مستند چهار» می‌توانست جالب باشد: منتخبی از بهترین و جذاب‌ترین مستندهای سال‌های اخیر که ترجمه‌هاشان به‌طرزی حیرت‌انگیز پرغلط بود. (در مستند یوهان کرایف مترجم نمی‌دانست که مسابقات لیگ، فینال ندارد. از زبان یکی از تماشاگران می‌گفت: حالا این بازی را می‌بردیم و توی لیگ اسپانیا می‌رسیدیم به فینال!). فیلم‌های سینمایی نیز آمیزة غریبی بودند از برادران کوئن و حجت‌اله صلح‌میرزایی.

 

و اما سریال‌ها:

۱. مرد هزارچهره

دربارة سریال مدیری در این چند روز خیلی صحبت‌ شده. (کافی‌ست به وبلاگ هادی چپردار و توکا نیستانی سری بزنید). مخالفان بیش‌تر روی موضع‌گیری علیه روشنفکران تکیه کرده‌اند و طرفدارانش می‌گویند: «این بی‌جنبه‌ها، طاقت انتقاد را ندارند!». اما بحث من فقط محتوایی نیست. سریال‌های نوروزی را که می‌دیدم به‌نظرم عقب‌افتاده‌ترین، به لحاظ بصری، مرد هزارچهره بود. فقط مدیری‌ست که هنوز نماهای خارجي را چنین بی‌ظرافت به نماهای استودیویی می‌چسباند؛ صحنه‌هایش منطق نوری ندارد (کِی صبح است، کِی شب است؟) و در عین حال کارش به شیوة مثلاٌ نیمکت محمد رحمانیان یا ساعت خوش آن‌قدر استیلیزه نیست که بتواند هر منطقی را به صورت قرارداد بقبولاند. فقط در سریال مدیری‌ست که همة هنرپیشه‌های فرعی انگار از میان عابران خیابان انتخاب شده‌اند، همین‌قدر بی‌ربط. (مثلاٌ نگاه کنید به بازی بازیگر نقش تیمور که با همان هیبت و مدلی در سریال ظاهر شد و با همان لحنی حرف می‌زد که در میوة ممنوعه)؛ منطق POV بارها شکسته می‌شد (مگر ماجرا به صورت فلاش‌بکِ شصت‌چی تعریف نمی‌شود؟ چرا خیلی جاها او حضور ندارد؟)؛ فضای بخش مافیا با ذوق‌زدگی تمام شکل گرفته بود و طبعاً ربطی به باقی بخش‌ها نداشت. (مثل آن بود که تکه‌هایی از فیلم بزرگراه گم‌شده را چسبانده باشند به داستان استریت! بلانسبت البته!) تازه، بخش مافیا به لحاظ داستانی با بخش‌های دیگر تفاوت داشت. این‌جا مدیری عملاً در نقش یک آدم‌کش حرفه‌ای فرو نمی‌رفت بلکه همان بلاهتِ واقعیِ شصت‌چی را حفظ می‌کرد.

و طبق معمول همه‌چیز فراهم بود تا آقای مهران مدیری جلوه کند. بازیگر درخشانی مثل سیامک انصاری به حاشیه رانده شد، همة نقش‌ها کوتاه و باری به هر جهت طراحی شده بود تا فقط یک سوپراستار وجود داشته باشد. و این سوپراستار بازی‌اش چیزی نبود جز همان ایستاییِ ملال‌آ‌ور و تاکیدهای زیادِ چهره، و تکیه‌کلام‌هایی که انگار برای بچه‌های شش هفت ساله مدام تکرار می‌شد. و اوج نبوغ مديري در بازيگري و كارگرداني تجسم پيدا مي‌كرد در صحنة گفت‌وگو با همزادش در آينه كه نويسندگان مديري و خودش سال‌هاست هر وقت كم مي‌آورند به همين ترفند رو مي‌آورند.

به‌لحاظ موضع‌گیری، نگاه سریال همچون اغلب کارهای مدیری پوپولیستی و عاميانه بود و بحث انتقاد از روشنفکران در دل این نگاه است که معنا پیدا می‌کند. وقتی وودی آلن در عشق و مرگ، ادبیات کلاسیکِ‌ روس را هجو می‌کند، از دیدِ‌ یک عاشق ادبیات این کار را می‌کند و طبعاً‌ هیچ‌کس هم به او خرده نمی‌گیرد. ولی نگاه این سریال به مقولة روشنفکری مثل نگاه عوام است به موسیقی کلاسیک. کسی که احتمالاً در خلوت، جواد یساری گوش می‌کند، البته اگر بخواهد شوپن را دست بیندازد نتیجه چیزی می‌شود شبیه مرد هزارچهره. (کتاب درخشانِ باخ، بتهوون و باقی برو بچه‌ها را که انتشارات ماهور درآورده بخوانید تا ببینید چه‌طور یک عاشق موسیقی کلاسیک می‌تواند این موسیقی را به‌زیبایی هجو کند). شوخی‌های سریال دربارة روشنفکران بیش‌ از این‌که شوخی باشد، بیانیة سیاسی بود، يا حتي ناسزا (ای روشنفکرانِ معتادِ فاسدِ پرت و پلاگوي بی‌مخاطب!) انتقاد از دكترها هم بيش‌تر انتقاد از مرفهينِ بي‌درد بود (شوخي با توالت فرنگي عيناً از فيلم نفرت‌انگيز‍ بورات عاريت گرفته شده بود) با چاشنيِ دست‌انداختنِ ملي‌گرايي.

ابزارهايي كه مديري براي تحت‌ تاثير قرار دادنِ مخاطب استفاده مي‌كند به طرز غريبي كارآيي دارد. خيلي‌ها را ديده‌ام كه با ديدنِ آن همه سياهي لشكر با عينك دودي و كت چرم گفته‌اند: «واي، چه‌قدر زحمت كشيده‌اند! چه‌قدر خرج كرده‌اند!» و با ديدنِ آن بزمجة بزرگ روي ميز رئيس مافيا ذوق كرده‌اند («چه‌طور اين ايده به ذهنش رسيده!»). يا اگر بخواهيم به زبان طرفدارانش در كامنت‌هاي وبلاگ آقاي نيستاني بگوييم («اي‌وَل داره!») در ميان بازيگرانِ سريال به‌ندرت مي‌توان بازي قابل قبولي يافت، جز شايد عليرضا خمسه كه بازي‌اش بسيار كنترل‌شده بود و بهترين ديالوگ‌هاي سريال نيز با او شكل گرفت («حدس بزن...، نوچ!»)؛ سيامك انصاري برخلاف هميشه فرصتي براي عرض اندام نيافت و بهاره رهنما كه در صحنة تئاتر و برخي قسمت‌هاي سريال من يك مستاجرم از خودش استعداد طنز نشان داده بود، در لبخندهاي مكانيكي و حركات مكانيكي محصور شده بود.

مديري رگ خواب مردم دستش است؛ مثل ارحام صدر و صياد در سال‌هاي دور. وقتي مديري ضعيف است، همه فكر مي‌كنند خوب است، و وقتي متوسط است، همه فكر مي‌كنند فوق‌العاده است. (از اين نظر كمي شبيه مجيدي و حاتمي‌كياست.)

و او هيچ‌وقت فوق‌العاده نيست. و نبوده. بوده؟ چرا، شايد در سال‌هاي دور، با متن‌هاي نويسندگاني كه ديگر نيستند، مثلاً مرحوم داود اسدي، در نوروز ۷۲. آن موقعي كه عده‌اي جوان آمده‌ بودند سنت‌ها را به سخره بگيرند. آن‌ها در بهترين جلوه‌شان، تلويزيون را هجو مي‌كردند، مرحوم نوذري و اكبر عالمي را. راستي چرا ديگر مديري تلويزيون را هجو نمي‌كند؟ گويا قرار بود اين بار همين كار را بكند. معلوم است. چون او حالا جزئي از همان سنتي‌ست كه زماني هجوش مي‌كرد. او تثيبت‌كنندة سنت است... تجسم سنت است.

كلمة «مردم» كلمة چندپهلويي‌ست. وقتي مي‌شنوي «مردم»، ممكن است هزار جور تصوير جلوي چشمت بيايد. دوستي مي‌گفت وقتي مي‌شنود: «مردم مديري را دوست دارند»، بيش‌تر ياد تماشاگران استاديوم آزادي مي‌افتد، وقتي كه شيشه‌ها را از جا درمي‌آورند؛ و ياد راننده‌هاي تهراني وقتي به هم راه نمي‌دهند؛ و آدم‌هايي كه می‌زنند توی صف؛ و وبلاگ‌هايي كه به لحن عوامانه‌شان مفتخرند؛ و آدم‌هايي كه از پنجرة ماشين‌شان پوست پرتقال مي‌اندازند بيرون...

اما من خيلي‌ها را مي‌شناسم كه پوست پرتقال نمی‌ریزند و آدم‌های معقولی هستند و مديري را دوست دارند. قضيه به اين آساني نيست. و كلمة «مردم» شأن‌هاي ديگري هم دارد.

 

 

 

2. نشاني

برخلاف مديري، رامبد جوان از خودش استعداد نشان داد. نشاني، با موضوعي آشنا و تكراري و البته با لحني فانتزي و بازيگوشانه، بيش‌تر به خاطر پرداخت ايده‌ها در فيلم‌نامه، و ايجاد فضاي گرم ميان بازيگران، سريال قابل قبولي از آب درآمده بود. بله، مي‌دانم. خيلي‌ها آن را جدي نگرفته‌اند. احتمالاً چند صحنه‌اي از يكي از قسمت‌ها را ميان عيدديدني‌ و گپ و گفت ديده‌اند و به‌نظرشان چيزي ژنريك آمده. اين كاملاً قابل پيش‌بيني‌ست. ولي من يكي، خيلي از قسمت‌هايش را دو بار ديدم، و از خيلي صحنه‌هايش هيجان‌زده شدم و شوخي‌هايش را براي ديگران تعريف كردم، و كم‌تر چيزي درش يافتم كه حرصم بدهد (البته تا پيش از اين‌كه خود رامبد به عنوان بازيگر وارد شود و حتي بازي فلورا سام را هم خراب كند!)

بازيگوشي از همان ايدة اصلي شروع مي‌شد: اين‌كه شعر مشهور سپهري، نشانيِ يك گنج پنهان باشد؛ شوخي با مفهوم استعاريِ شعري كه يادآورِ يكي از شاخص‌ترين فيلم‌هاي تاريخ سينماي ايران است، بي‌آن‌كه توهين يا حتي كنايه‌اي به آن فيلم باشد (در قياس با كار مديري مي‌گويم!) ايدة فارسي بلدنبودنِ يك شخصيتِ زن، قدمتش به فيلم عروس فرنگي با حضور نصرت‌اله وحدت برمي‌گردد و در سال‌هاي اخير هم در يكي ديگر از سريال‌هاي تلويزيون (كه اسمش يادم نيست) به شكل سخيفي به كار رفته بود. ولي براي نويسندة متن، اين موضوع بدل شده بود به نوعي آشنايي‌زداييِ دلپذير از زبان فارسي كه بسيار بديع بود. ديالوگ‌ها به‌شكلي طبيعي پر بود از اصطلاحات و ضرب‌المثل‌ها و شخصيت ليلا (آتنه) نسبت به تك‌تك آن‌ها واكنش نشان مي‌داد.

يكي از بامزه‌ترين صحنه‌ها را مرور كنيم: ليلا سوار تاكسي مي‌شد. راننده مي‌گفت: خانم كجا مي‌ري؟ مستقيم، چپ، راست؟ ليلا مي‌گفت: مستقيم. راننده بلافاصله مي‌خواست مسافر ديگري را سوار كند. ليلا: نه آقا، وقتي من سوار شدم ديگه كسي سوار نمي‌شه. راننده مي‌گفت: آو، پس دربست مي‌ري؟ ليلا: آره، درو بستم! راننده مي‌گفت: از خارج اومدي؟ ليلا مي‌گفت: (با اشاره به ماشين) اولش خارج [ماشين] بودم، بعد آمدم داخل. راننده: خدا رحم كنه. بعد موقع پياده شدن ليلا يك دو هزار توماني مي‌داد و مي‌گفت: آقا، همة اون پول مال شما نيست. راننده: مگه چه‌قدر دادي؟ ليلا: خب من همة پولم همينه. راننده پانصد تومان پس مي‌داد و مي‌گفت: بيا اينو بگير وقتي رفتي ولايت‌ات نگي اونا نامرد بودن. زت زياد، همون bye خودتون! و بعد ليلا شب وقتي مي‌خواست از دوستش خداحافظي كند مي‌گفت: زت زياد! و دوستش حيران باقي مي‌ماند.

اين «زت زياد» از معدود اصلاحات لمپني بود كه در سريال شنيده شد، با اين‌كه موضوع سريال اين راه را مي‌داد كه زبان شخصيت‌ها پر از اين اصلاحات باشد. (احتمالاً يكي از دلايلش اين است كه نويسندة سريال زن بوده). آن‌چه بسياري از اين موقعيت‌هاي كميك را ايجاد مي‌كرد نادانيِ طبيعيِ ليلا بود نسبت به فونكسيونِ زبان، يعني جايگاهِ اصطلاحات در زبان و معناهاي ضمني‌شان. مثلاً مريم به ليلا مي‌گفت: خب، پس حالشو گرفتي. ليلا: مريم، حال را مي‌پرسند، نمي‌گيرند! مريم: چرا اتفاقاً بعضي‌وقت‌ها مي‌گيرند! و چند صحنه بعد ليلا مي‌رفت براي معذرت‌خواهي و به محسن مي‌گفت: اول تو حال من گرفتي، بعد من يك كم حال تو گرفتم!

و خاصيت اين آشنايي‌زدايي اين بود كه يادمان آمد كه زبان فارسي چه‌قدر كنايي‌ست و كسي كه مي‌خواهد فارسي ياد بگيرد سخت‌ترين كارش آشنايي با همين مفاهيم ضمني‌ست. درواقع مهم‌ترين كاري كه سريال انجام داد ايجاد خودآگاهي نسبت به زبان بود. با حضور ليلا همه مجبور بودند به كلمات‌شان فكر كنند كه نكند چيزي بگويند كه او معنايش را نفهمد، و اين مكانيزمي بود كه به تماشاگر هم تسري پيدا مي‌كرد. و مگر يكي از خاصيت‌هاي اصليِ ادبيات همين ايجاد خودآگاهي نيست؟

به‌لحاظ شخصيت‌پردازي اتفاق عجيبي كه در سريال افتاده بود اين بود كه با اين‌كه موضوع، كلاه‌برداري و دروغ‌گويي بود، هيچ‌‌كدام از شخصيت‌ها منفي نبود (البته به‌استثناي شخصيت‌ گلپر همان دختر بدجنس توي دبي - كه ازش به‌عنوان يك ابزار دراماتيك استفاده شده بود). باقي شخصيت‌ها آدم‌هاي معقول و محترمي بودند كه از سر بازيگوشي به اين كار (دزدي، دروغ...) دست مي‌زدند. ليلا بدهكار بود و نمي‌خواست خانه‌اش را بفروشد، مريم (فلورا سام) هم مي‌خواست دينش را به عمة ليلا (برومند) ادا كند، خانوادة مريم هم بيش‌تر به خاطر كمك به مريم وارد ماجرا شدند تا طمع. رابطة مريم با پدر و برادرش همجنسِ رابطه‌هاي خانوادة سوژة گنج كاملاً معقول و انساني و توام با احترام بود. نويسنده كشمكش‌هاي دراماتيك را با استفاده از اختلافات كوچك (رقابت‌ ميان مريم و برادرش براي جلب محبت پدر) و پنهان‌كاري‌هاي كوچك (چيپس‌خوردن بچه‌ها دور از چشم مادر) ايجاد كرده بود. نتيجه اين‌كه برخلاف مثلاً سريال زيرزمين در ماه رمضان سال گذشته (با همين سوژه)، اين‌جا هيچ‌كس قرار نبود در پايان از نهايتِ بدجنسي، مسيري غيرممكن را طي كند و به سمت نيكي برود و متحول شود. احتياجي به تحول‌هاي غيرقابل باور نبود. كافي كمي از كرده‌شان پشيمان بشوند و طرف مقابل هم آماده بود او را ببخشد.

چنين فضايي البته كاملاً همجهت بود با شعر سپهري و صحنه‌هاي پندآموز ملايم فيلم را هم پشتيباني مي‌كرد.

كارگرداني، آدم را بلافاصله ياد مرضيه برومند مي‌انداخت (و حضور خود او به عنوان بازيگر يك‌جور اداي دين به نظر مي‌رسيد). جدا از برومند، البته حضور اميرحسين صديق (يكي از بازيگران هميشگيِ برومند) نيز اين تصور را موكد مي‌كرد. اما ريشة اين شباهت در فضاي گرم ميان شخصيت‌ها و از آن مهم‌ترين ريتم تند و جذاب وقايع بود. برومند در بهترين سريال‌هايش (پرايد تهران 11 و آرايشگاه زيبا) گوشة چشمي به مسائل اجتماعي داشت، با طنزي مليح و ملايم، پر از آدم‌هاي دوست‌داشتني و بدون ضدقهرمان‌هاي سياه. رامبد جوان موفق شد همان الگو را به نمايش بگذارد.

مدت‌ها بود داود رشيدي و پروانه معصومي را چنين دوست‌داشتني نديده بوديم. فقيهه سلطاني مثل هميشه خوب بود و صديق نيز قابل قبول. كوروش تهامي گاهي به همان ژست‌هاي هميشگي‌اش پناه مي‌برد ولي در صحنه‌هاي دبي، وقتي بار دراماتيك بر دوشش افتاد و مجبور شد در صحنه‌هاي كميك دخالت كند، قابل قبول شد. بزرو ارجمند نيز گويي نفس بازيگر بزرگي چون پورحسيني  برايش خوب بود و لوس‌بازي‌هايش پذيرفتني‌تر شده بود. اما گل سرسبد سريال، آتنه فقيه‌نصيري بود كه به كمك لهجه، توانست سرانجام از لاية ضخيمِ تاكيدهاي احساساتي در بيان ديالوگ فاصله بگيرد و شايد بهترين نقش زندگي‌اش را ايفا كند. فراموش نكنيم كه او اولين كسي بود كه مي‌ديديم لغات انگليسي را با لهجه‌اي قابل قبول مي‌پراند و از اين نظر الگويي ساخت به‌يادماندني براي تمام بازيگراني كه در آينده مي‌خواهند چنين نقش‌هايي را بازي كنند (شك نكنيد كه اين نقش به‌تناوب در سريال‌ها و فيلم‌ها تكرار خواهد شد.)

كاش رامبد وسوسة بازيگري را سركوب مي‌كرد و با حضور نچسبش (به سنتِ سريال‌هاي بيرنگ و رسام)، وجه ملودارم را اين‌قدر غالب نمي‌كرد (به‌خصوص در صحنة رد و بدل كردنِ حلقه روي تاب). حضور پورصميمي نيز متاسفانه پر از همين تاكيدهاي سانتيمانتال بود (به‌خصوص در صحنة گورستان). انتخاب لوكيشن‌ها خوب بود و كشاندنِ ماجرا به دبي (كل ماجراي قايم‌باشكي كه آن‌جا شكل گرفت، به‌ويژه صحنة روي كشتي) به سريال تنوع خاصي بخشيده بود.

فراموش نكنيم كه مضمون سريال كم‌وبيش همان مضمونِ مرد هزارچهره بود (دروغ و نقش‌بازي) و رامبد نيز ممكن بود در دام سفارشي عمل كردن بيفتد، اما حتي صحنه‌هاي امامزاده نيز به لطفِ مايه‌هاي بامزه (تفاوتِ خيرات و نذر) چندان بامسمه‌اي نبود.

نشاني دركل فيلم بي‌تاكيدي بود و شايد دليل عدم موفقيت‌اش در جلب مخاطب انبوه همين بود. براي خنديدن به شوخي‌هايش بايد دقت مي‌كردي و با تمركز آن را مي‌ديدي. ولي عادت‌هاي تماشاگر ما اين است كه در حين ديدنِ فيلم يا سريال هزار تا كار ديگر هم انجام دهد. حوصلة ظرافت‌ها را ندارد و امثال مهران مديري هستند كه با تاكيدهاي فراوان‌شان اين عادت‌ها را شكل داده‌اند.

بي‌توجهي به نشاني مرا ياد سريال ديگري مي‌اندازد كه چندين بار از تلويزيون پخش شد و هرگز به يك پديده بدل نشد، و به‌ نظر من، كه با دقت آن را تماشا كرده‌ام، از بهترين سريال‌هايي‌ست كه در اين سال‌ها ساخته شده: سريال خانة ما (ساختة كرامتي و نوشتة شادمهر راستين، مصطفي خرقه‌پوش و پيمان قاسم‌خاني).

مي‌دانم خيلي‌ها ممكن است هنوز قانع نشده باشند؛ شايد چون خيلي‌ها سريال را يا نديده‌اند يا به‌دقت نديده‌اند. بد نيست در اين‌جا به صحنه‌اي اشاره كنم كه به‌لحاظ كارگرداني قابل توجه بود: برزو ارجمند شب رفتنِ خواهرش به دبي مي‌رفت به اتاق پدرش تا با او صحبت كند. پورحسيني رو به ما خوابيده بود و چشمانش باز بود. برزو خطاب به او حرف‌هايي را مي‌زد و مي‌رفت. درحالي‌كه مطمئن بود او بيدار است ولي نمي‌ديد. (به اين مضمون: اگر مريم مي‌رود، من كه هستم. چرا داريد با اوقات‌تلخي او را آزار مي‌دهيد؟) صبح پورحسيني با دخترش مهرباني مي‌كرد و با اشاره‌اي كوچك به پسرش مي‌فهماند كه حرف‌هايش را شنيده. صحنة بسيار زيبايي كه در لب مرز سانتيمانتاليزم متوقف شده بود ولي سقوط نمي‌كرد. كاش رامبد خودش در بازي نمي‌كرد تا سريال هيچ‌ كجا در اين ورطه سقوط نمي‌كرد.

 

حتي...

 

3. قرارگاه مسكوني

در انگليسي اصطلاحي هست به نام guilty pleasure، يعني چيزهايي كه دوست داري و از دوست‌ داشتن‌شان شرمنده‌اي. [جهت اطلاع خانم توسلي] هميشه از جواد رضويان بدم مي‌آمد، از ازل. هرگز در هيچ صحنه‌اي از هيچ سريالي نتوانسته بودم با او كنار بيايم، نه در پاورچين، نه (به‌ويژه) در چارخونه. مي‌توانيد تصور كنيد كه نسبت به سريالي كه خود او بخواهد كارگرداني كند چه موضعي بايد داشته باشم. بااين‌حال قرارگاه مسكوني آن‌قدرها هم كه همه مي‌گويند بد نبود، لااقل از مرد هزارچهره بدتر نبود!

اولين نكته اين‌كه جواد رضويان در مقام بازيگر، اين‌جا خيلي كنترل‌شده‌تر از قبل بود. درواقع اين بهترين بازي او بود (كه البته شايد باز هم بازي خيلي خوبي نباشد!). نكتة ديگر اين‌كه او تك‌‌سوپراستار سريال نبود؛ البته هر چه سريال جلو رفت نقش خودش محوري‌تر شد، ولي چنان نبود كه همه در خدمت درخشش او باشند. سوم اين‌كه همة بازيگران جزئي از يك كل بودند و شوخي‌ها به‌شكل متعادلي ميان همه تقسيم شده بود. اما همة اين‌ها در مقابل نكتة اصلي هيچ است: سريال موفق شده بود فضايي همگن و يكپارچه به وجود بياورد و شوخي‌ها در دل اين فضا معنا پيدا مي‌كرد.

پيش‌تر اشاره كردم كه مديري نتوانست ميان فضاهاي داخلي و خارجي اتصال برقرار كند. رضويان به‌درستي كل سريال را در لوكيشن ساخته بود و به كمك يك فيلم‌بردار كار كشته (ملكي)، فضاي بصري قابل قبولي به وجود آورده بود. مثلاً وقتي سربازان وارد سنگر مي‌شدند، داخل چادر بودند نه يك فضاي استوديويي. سريال هرگز دچار اين اشتباه نشد كه فضاي پادگان را رها كند و به فضاهاي شهري كات كند (اشتباهي كه مديري بارها كرده)، نتيجه اين‌كه محيط پادگان با اين‌كه لوكيشن بود به يك فضاي استيليزه شباهت پيدا كرد، فضايي محدود و تعريف‌شده. حتي عروسي پاياني هم در همين فضا شكل گرفت و سريال خواندنِ خطبة عقد را بيرون از روايت داستاني قرار داد.

در دل اين فضاي همگن، برخي شوخي‌ها بارها و بارها تكرار مي‌شد و اين تكرار گاهي ملال‌آور بود و گاهي به ايجاد نوعي كمدي اسلپ‌استيك مي‌انجاميد (مثل قضية قرص خواب خوراندن به سربازان و قايم كردنِ آن‌ها زير تخت). اين شلوغ‌بازي حتي استعداد اين را داشت كه به نوعي آنارشيزم جذاب منتهي شود، ولي متاسفانه با مطرح شدنِ بحث خواستگاري، سريال ترجيح داد به سمت حيطة ملودرام حركت كند. حتي در اين فضاي ملودراماتيك نيز رگه‌هايي از آنارشي‌گري بود (مثلاً سربازان به‌كرات در صف قرار مي‌گرفتند تا با پدر شخصيت رضويان روبوسي كنند تا رفتنِ او را به عقب بيندازند). با اين‌‌حال اشكال اصلي اين بود كه خط رواييِ منسجمي اين شوخي‌هاي پراكنده را به هم وصل نمي‌كرد. شوخي‌ها موضعي و پراكنده بود و شايد دليل عدم موفقيتِ سريال نيز (جدا از ساعتِ پخش) همين بود.

در اين‌جا بد نيست به تيتراژها نيز بپردازم. ميان اين سه سريال بدترين عنوان‌بندي متعلق بود به مرد هزارچهره. (هيچ فكر كرده‌ايد كه چرا تيتراژ يك سريال طنز اين‌قدر جدي بود؟ مگر اين‌كه قرار بوده بيانية سياسي باشد نه طنز!) تيتراژ ابتدايي وانتهاييِ نشاني، هم به‌لحاظ بصري (متناسب با عنوان و فضاي فانتزي فيلم) و هم به‌لحاظ موسيقي دوست‌داشتني بود. تيتراژ قرارگاه مسكوني هم حتي بهتر از خود سريال بود (البته صداي رضويان را به عنوان خواننده به‌سختي مي‌توان تحمل كرد!)

همه مي‌گويند مديري نتوانست به نيروي انتظامي انتقادي وارد كند چون نمي‌شد. ولي جالب است كه قرار‌گاه مسكوني عملاً تصويري كاملاً كميك از روابط نظاميان نشان مي‌داد و حتي تا آن‌جا پيش مي‌رفت كه تقريباً هيچ‌كدام از شخصيت‌ها را از اين تصويرِ كميك در امان نمي‌گذاشت (طبعاً به همين دليل هم بوده كه يك سال نمايش‌اش به تاخير افتاده).

 

پيامكي از ديار باقي را با بي‌حوصلگي ديدم (راستش تحمل شريفي‌نيا ديگر خيلي سخت شده). با اين‌حال به نسبتِ سريال‌هاي پيشينِ سيروس مقدم گامي رو به جلو بود. مقدم عوام را نشانه مي‌گيرد و همة عناصر را براي تاثيرگذاري بر عوام فراهم مي‌كند (مثلاً نگاه كنيد به بازي پرتاكيد افسانه بايگان). درام مقدم هميشه مبتني بر غافلگيري‌هاي موضعي‌ست. اين‌بار دست‌كم داستان امكان اين غافلگيري‌ها را به خوبي فراهم مي‌كرد.

 

تلويزيون برنامه‌هاي ديگري هم داشت. از جمله برنامة جذابِ خودموني (با حضور دلچسبِ دكتر الستيِ جامعه‌شناس كه دست‌كمي از بازيگران باتجربه ندارد). خوشبختانه اين برنامه كه بحث‌هاي غيرمتعارفي را در مورد مسائل اجتماعي پيش مي‌كشد و موضع نسبتاً راديكالي دارد پس از نوروز نيز همچنان در شبكة پنج ادامه دارد.

 

 

 

نوشته شده توسط مجید اسلامی در ساعت 14:21 | لینک  |